دیدار مقام معظم رهبری با شاعران در فرخنده میلاد امام حسن مجتبی ع

بیانات در دیدار شاعران‌

در سالروز میلاد امام حسن مجتبى‌ علیه‌السلام
پانزدهم رمضان ۱۴۳۳


بسم‌اللّه‌الرّحمن‌الرّحیم‌
مثل همیشه، دوستان عزیز شاعر، شب عید ما را عیدتر و شیرین‌تر کردید؛ ان‌شاءاللّه موفق باشید. شعرهائى که خوانده شد، غالباً شعرهاى خوبى بود؛ بعضى داراى برجستگى‌هائى هم بود. امیدواریم ان‌شاءاللّه کاروان شعر، بخصوص شعر غزلى در کشور با سرعت، با دقت، با جهتگیرىِ درست پیش برود و به برکت شعرهاى شماها، کشور عزیز ما و زبان فارسى بار دیگر بتواند هدیه‌ى باارزش خودش را به تمدن جهانى و فرهنگ جهانى، مخصوصاً فرهنگ منطقه‌اى، اهداء کند.
 دو سه تا نکته‌ى کوتاه را من عرض میکنم. یکى اینکه شعر در کشور ما خوب پیش رفته؛ منتها یک نکته‌ى اساسى وجود دارد؛ شعر باید در خدمت ارزشها باشد. من انکار نمیکنم که شعر آئینه‌ى احساس شاعر است و شاعر حق دارد احساس خود را، احساس شاعرانه‌ى خود را، درک شاعرانه‌ى خود را در قالب اشعارى که قریحه‌ى سرودن آن را خدا به او داده، بریزد و ارائه کند - این را من کاملاً قبول دارم - منتها شعر به عنوان یک هنر والا، یک هنر برتر، به عنوان یک نعمت بزرگ الهى، یک مسئولیتى دارد؛ وظیفه‌اى هم دارد. غیر از بیان احساسات، شعر مسئولیتى هم دارد. به نظر من آن مسئولیت عبارت است از اینکه باید در خدمت دین و انقلاب و اخلاق و معرفت باشد. اگر چنانچه شعر این مسئولیت را انجام داد، حق تحقق پیدا کرده است؛ یعنى کارى بحق انجام گرفته، کارى عادلانه صورت گرفته. باید شعراى ما بروند در این جهت مضمون‌آفرینى کنند، تلاش کنند، جوششهاى ذوق و درون خودشان را به این سمت بکشانند. البته امروز و بخصوص در این محفل ما خوشبختانه از این چیزها کم نیست؛ لیکن من اصرار دارم که در مجموعه‌ى حرکت شعرى کشور، انسان این را محسوس‌تر مشاهده کند.

ببینید، باید وظیفه‌ى شعر به عنوان یک هنر، و وظیفه‌ى شاعر به عنوان یک هنرمند، در قبال آفرینش، در قبال خداى متعال، در قبال تعهد اسلامى و انقلابى مشخص شود و این وظیفه ادا شود. این وظیفه، سوق دادن بندگان خداست به سوى خدا؛ برکشیدن و بالا بردن اخلاق و معرفت جامعه است. البته شعر وظائف دیگرى هم دارد، اما اساس این است. شعر باید بتواند به معرفت مردم، به دین مردم، به اخلاق مردم، به حرکت انقلابى ملت ما - که یک پدیده‌ى بسیار پرارزش و ذى‌قیمت و کمیابى است - خدمت کند. اینها باید در شعر مورد ملاحظه قرار بگیرد.

البته من روى شعر غزلى تکیه میکنم؛ نمیگویم قصیده‌سرائى کنید. نه اینکه قصیده یا قطعه مورد قبول نباشد؛ چرا، لیکن چون گونه‌ى غزل اثرگذارترین گونه‌ى شعر است، بنابراین این مفاهیمى که میخواهیم به وسیله‌ى شعر در جامعه پراکنده شود، بهتر است در گونه‌ى غزل گفته شود. ممکن است کسى اینجور فکر کند که خب، اگر چنانچه ما آمدیم از اول تا آخر غزل، اخلاق گفتیم، دیگر حالا این چه جور غزلى است؟ پس احساسات ما کجا برود؟ من نمیگویم شما مثل شعر بیدل، اول تا آخرِ غزل ده دوازده بیتى را عرفان بگوئید؛ یا مثل شعر اخلاقى صائب، همه‌ى مصرعها و ابیات یک غزل ده بیتى، هشت بیتى را پر کنید از مفاهیم اخلاقى - البته این کار آسانى هم نیست که کسى بتواند انجام بدهد - من عرض میکنم شما اگر چنانچه در یک غزلِ هفت هشت بیتى، یک بیت را اختصاص بدهید به مضمون انقلابى یا اخلاقى یا معرفتى، این غزل، غزل انقلابى است؛ این غزل، غزل اخلاقى است و اثر خودش را میگذارد. فرض کنید معلم ریاضى اگر در اثناى درس ریاضى، به صورت تک مضراب، یک کلمه از توحید بگوید، از آفرینش بگوید، از عصمت پیامبران بگوید، من گمان میکنم گاهى اثرش از یک ساعت درس معلم تعلیمات دینى بیشتر است. من این تک‌مضرابها را در شعر غزلى از شما میخواهم. غزلتان را بگوئید؛ هرچه احساس دارید، هرچه عاطفه دارید، هرچه عشق و شور دارید،در ابیات غزل بریزید؛ منتها از این غزلِ هفت هشت بیتى، دو بیتش مخصوص یک مضمون ناب اسلامى و انقلابى و اخلاقى باشد. این یک نکته است، که البته نکته‌ى مهمى است.

یک نکته‌ى دیگر این است که در حقیقت، غزل به سه رکن تکیه دارد: لفظ، مضمون، احساس. هیچکدام از اینها نباید ضعیف بشود. امشب که آقایان و خانمها شعر غزلى خواندند، من دیدم خوشبختانه الفاظ هم خوب شده. بعضى از شعرهائى که جوانهاى ما میگویند، از لحاظ لفظ، آن توانائى و کشش لازم را ندارد. گاهى مضامین خوبى به ذهنهاشان میرسد، لیکن لفظ از لحاظ دستور زبان اصلاً غلط است؛ یعنى نه فقط ممتاز نیست، عالى نیست، حتّى غلط است؛ فعل باید بیاید، نیامده؛ فعل بیجا آمده؛ فعل باید با موارد مشابه خودش تطبیق کند، تطبیق نمیکند. گاهى اشکالات اینجورى دارد. باید سعى کنید غزل - شعر به طور کلى، حالا مورد بحث ما غزل است - از لحاظ لفظ، هم صحیح باشد، هم استوار باشد، هم چیدمان واژگانى‌اش محکم باشد؛ یعنى استقرار و استحکام داشته باشد؛ هم در آن لطافت وجود داشته باشد؛ چون بالاخره هنر است دیگر. هنر شعر، اینهاست. این در مورد لفظ.

مضمون هم یک مقوله‌ى مهمى است دیگر. به نظر ما هم مضمون هیچ وقت تمام نمیشود. همین طور که صائب گفته:

یک عمر میتوان سخن از زلف یار گفت‌
در بند آن نباش که مضمون نمانده است‌

واقعاً مضمون تمام‌نشدنى است؛ چون ذهن بشر تمام‌نشدنى است. ما تنبلى میکنیم، میچسبیم به مضامینى که دیگران گفتند و همینها را تکرار میکنیم؛ اما واقعاً مضمون تمام‌نشدنى است. گاهى اوقات انسان مضامین کاملاً بکر و بدون هیچ سابقه را در شعرهاى این جوانها مشاهده میکند؛ خب، این خیلى باارزش است. بنابراین مضمون را باید جدى گرفت؛ یعنى دنبال مضمون‌سازى و مضمون‌پردازى و - به قول خود قدما - مضمون‌یابى باشید. مضمون را هم از متن زندگى میشود گرفت. حالا یک چیزهائى در قدیم بود؛ مثلاً آن روز شمع بود، اما امروز نورافکن است. آنها شمع را محور صدها مضمون قرار دادند؛ شما میتوانید با فکر و با تأمل، نورافکن و چراغ برق را محور مضامینى قرار بدهید. یعنى مضمون‌سازى، با نگاه به حول و حوش فهمیده میشود. البته مطالعه‌ى درونى و زایش درونى و زایش ذهنى نقش بسیار مهمى دارد.

یکى هم که احساس است. در غزل، احساس خیلى مهم است؛ که حالا اسمش را میگذارند عشق؛ اما همیشه عشق نیست؛ گاهى عشق است، گاهى ضد عشق است؛ مثلاً فرض کنید خشم است؛ لیکن احساس است. غزل، بدون احساس نمیشود. این سه تا جهت را رعایت کنید. آن وقت مفاهیم هم - همان طور که عرض کردیم - در خدمت آن سه عنصر اصلى باشد؛ یعنى انقلاب و اخلاق و معرفت.

مسائل مهمى در کشور ما وجود دارد که شعر میتواند از اینها بهره‌مند شود و در خدمت این مفاهیم در بیاید. مفاهیم هم مفاهیم شخصى نیست؛ مفاهیم ملى است. فرض بفرمائید امروز یک ظلم بزرگ هسته‌اى دارند به ما میکنند. درست است که مثل میانمار، ما را قتل‌عام نمیکنند؛ خب، دستشان نمیرسد؛ دستشان میرسید، همین کار را هم میکردند؛ نمیتوانند؛ اما همان کارى که میتوانند، در ظلم به این ملت و به این کشور دارند انجام میدهند. خب، این یک موضوع مهمى است. یا فرض بفرمائید دانشمندان ما را به شهادت میرسانند؛ این پدیده‌ى کوچکى نیست، پدیده‌ى مهمى است. میخواهند ترور کنند، تروریستند؛ خب، تو سرشان بخورد؛ وقتى که تروریست سراغ دانشمند مى‌آید، مسئله از صرف یک ترور فراتر میرود؛ مسئله‌ى جبهه‌بندى و دشمنى با دانش است، با پرورش دانش در کشور است، با پرورش دانشمند در کشور است؛ مسئله ابعاد وسیعى پیدا میکند. پس این یک مسئله‌ى ملى است، یک مسئله‌ى بزرگ است؛ اینها باید در شعر منعکس شود. همان طور که به نظرتان میرسد که باید مثلاً براى میانمار یا مصر یا بیدارى اسلامى یا فلسطین یا جنگ سى و سه روزه شعر بگوئید - که میگوئید و خوب هم هست و لازم هم هست - مسائل موجود کشورتان هم مسائلى هستند که شما نمیتوانید از اینها صرفنظر کنید؛ اینها باید در عالَم شعر بیاید.

خب، یک عده‌اى هستند که به مسائل کشور اصلاً اهمیت نمیدهند. من آدمهائى را مشاهده کردم که مدعى میهن‌دوستى و مدعى عاشق این آب و خاک بودند، اما به مسائل این آب و خاک اهمیت نمیدادند. هشت سال در این کشور جنگ بود؛ این جنگ را جمهورى اسلامى که راه نینداخته بود؛ بر جمهورى اسلامى تحمیل شده بود. خب، آنهائى که با جمهورى اسلامى مخالفند، در این جنگ باید چه موضعى میگرفتند؟ باید چه کار میکردند؟ دولت، دولت جمهورى اسلامى است؛ اما ملت، ملت ایران است؛ شهر دزفول است، خرمشهر است، تهران است؛ چرا نسبت به آن بى‌تفاوت ماندند؟ چرا شعراى مطرح، هنرمندهاى مطرح، رمان‌نویس‌هاى مطرح، مقاله‌نویس‌هاى مطرح، روشنفکرهاى مطرح، نسبت به این قضیه بى‌تفاوت ماندند؟ آیا این بى‌تفاوتى عیب نیست؟ این بزرگترین عیب است. ایران که ایران است؛ مگر دشمن به این کشور حمله نکرده؟ هیچ وسیله‌ى دفاعى ندارند. حداکثر دفاعى که میتوانند از خودشان بکنند، این است که بگویند ما نسبت به جمهورى اسلامى بدیم؛ این تعصب نگذاشته است که ما در مورد ایران، در مورد تهران، در مورد خرمشهر، در مورد جوانهاى این کشور، در شعرمان یا در نثرمان یا در رمانمان، یک کلمه حرف بزنیم. خود همین دفاع از خود - که حداکثر چیزى که میتوانند بگویند، این است - براى آنها بزرگترین ننگ است که یک چنین تعصبى بر ذهن و روح و قلم و دل یک جمعى حاکم باشد.

امروز هم همین جور است. امروز شما مى‌بینید جبهه‌ى استکبار با همه‌ى وجودش، با همه‌ى توانش، با همه‌ى قدرت تبلیغاتى‌اش، با همه‌ى توانائى‌هاى تشکیلاتىِ سیاسى‌اش، در مقابل ملت ایران ایستاده و دارد کارهائى انجام میدهد - حالا این کارها چقدر اثر میکند یا نمیکند، آن بحث دیگر است - بالاخره دشمن دارد خباثت خودش را میکند؛ او کم نمیگذارد؛ او با مقابله‌ى با ملت ایران و کشور ایران، روح پلید و خبیث و ملعون خودش را دارد ارضاء میکند؛ اینجا هم در مقابله‌ى با او سینه‌ها سپر شده، ایستادند، استقامت میکنند، مقاومت میکنند، دارد دفاع میشود؛ خب، این یک حادثه‌ى ملى است؛ این حادثه‌ى ملى را میتوانید از نظر دور بدارید؟ اینها باید در شعر منعکس شود. عرض کردم؛ من هیچ اصرار ندارم که شما یک قصیده‌ى پنجاه بیتى درباره‌ى این قضیه بگوئید؛ نه، یک غزل هفت هشت بیتى بگوئید، یک بیتش، دو بیتش مثل یک تک‌مضراب، این مسئله را بیان کند. اینها لازم است. بالاخره در مصاف حق و باطل باید موضعى داشت؛ نمیشود بدون موضع بود.

مسئله‌ى اخلاق هم از همین قبیل است. تعهد و پوچى، یک مسئله است. عده‌اى چون با تعهد انقلابى، با تعهد مذهبى بدند، دعوت میکنند به پوچى و پوچ‌نگرى و پوچ‌گرائى، به اهمال قضایاى مهم؛ در حالى که آنچه آنها رد میکنند، تعهد به دین و انقلاب و اخلاق است؛ تعهد به بیگانه نیست. الان در شعر آقاى امیرى این نکته را شنفتیم. اینها تعهد به بیگانه و تعهد به خواستهاى بیگانه را هرگز دفع نمیکنند، نفى نمیکنند؛ ملتزم به آن هستند. بنابراین تعهد هست، منتها تعهد به دشمن، تعهد به بیگانه! تعهد به دین و اخلاق و معرفت و مسائل کشور و مسائل انقلاب کأنه یک نقطه‌ى منفى است که باید از آن بگریزند؛ لذا به پوچى گرایش پیدا میکنند و به پوچى دعوت میکنند. در قبال این وضعیت باید موضع داشت و با تهدیدِ علیه دین و فرهنگ و اخلاق جامعه باید مقابله کرد.

یک جمله‌ى دیگر هم من بگویم. شاعران جوان ما - که ان‌شاءاللّه خداوند همه‌تان را حفظ کند و من واقعاً دعاتان میکنم که بر صراط مستقیم پاى بفشرید و ادامه پیدا کنید - توجه داشته باشید که قطبهاى منفى و قطبهاى مضر سعى نکنند شماها را به خودشان جذب کنند. الان این تلاش دارد انجام میگیرد. بعضى از همان پوچ‌گراها، همانهائى که با تعهد انقلابى و دینى و ملى بدند - که به آن اندازه و خیلى کمتر از آن، با تعهد در مقابل دشمن انقلاب و دشمن کشور بد نیستند؛ گرایش هم پیدا میکنند! - ممکن است درِ باغ سبز هم نشان بدهند. من یک غزل قشنگى دیدم از آقاى فاضل(1) عزیزمان:
از باغ میبَرند چراغانى‌ات کنند
تا کاج جشنهاى زمستانى‌ات کنند
 بارک اللّه! حالا من «میبَرند» خواندم، ممکن است کسى «میبُرند» هم بخواند؛ منتها اگر «میبُرند» باشد، «تا» لازم دارد: «از باغ میبُرند تا چراغانى‌ات کنند». اگر «میبَرند» باشد، «تا» دیگر لازم ندارد؛ مثلاً فرض کنید میبَرند که دامادش کنند، یا عروسش کنند. لذا من «میبَرند» را به این جهت خواندم.
از باغ میبَرند چراغانى‌ات کنند
تا کاج جشنهاى زمستانى‌ات کنند
مضمون یک بیت دیگرش این است: یوسف! از چاه که بیرون مى‌آئى، خوشحال نباش؛ تو را میبرند که زندانى‌ات کنند.(2)

به هر حال مراقب باشید خطوط، حدود و اندازه‌ها را حفظ کنید. شما یک جبهه‌ى بزرگى هستید که دارید از حق و معنویت دفاع میکنید؛ دارید براى حق و معنویت تلاش میکنید و مایه میگذارید؛ دارید سرمایه‌ى هنرى خودتان را خرج میکنید؛ بعضى‌هاتان هم که میگوئید ما حاضریم سرمایه‌ى جانمان را هم در این راه صرف کنیم. مراقب باشید که در این جبهه، پایدارى و استقامت خیلى اهمیت دارد و ان‌شاءاللّه به نتائج میرسد. امیدواریم خداى متعال همه‌تان را محفوظ نگه دارد.
والسّلام علیکم و رحمةاللّه و برکاته‌
 
1) آقاى فاضل نظرى‌
2) یوسف به این رها شدن از چاه دل مبند         این بار میبرند که زندانى‌ات کنند
/ 3 نظر / 46 بازدید
ایثار

سلام. خیلی عالیه من شما رو لینک کردم ...راستی این لوگوی امضای آقا خیلی قشنگه زدمش توی وبم...[لبخند][نیشخند][هورا]

ایثار

سلام. خیلی عالیه من شما رو لینک کردم ...راستی این لوگوی امضای آقا خیلی قشنگه زدمش توی وبم...[لبخند][نیشخند][هورا]

ایثار

سلام، یه مشکل کوچولو بود حل شد...ببخشید.. ممنون که بهم اطلاع دادید.[لبخند][گل]